پدری منکر آن بود که پسرش با شعور و آدم شود. از قضا آشوبی در مملکت به پا شد و در آن واقعه، پسر به سرکردگی و حمایت اشرار به سلطنت رسید. چون به تخت نشست، فرمان داد پدرش را با خفّت به حضورش آورند. چون پدر را در تعبِ بند و زنجیر نگریست، گفت: نه تو آن بودی که مرا می گفتی آدم نمی شوی؟! ببین به چه مقام رسیده ام! پدرش جواب داد: اکنون نیز همان گویم که گفتم. من گفتم: آدم نمی شوی، نگفتم شاه نمی شوی! اگر آدم بودی، خود را این چنین معرفی نمی کردی!
این ضرب المثل برای کسانی که به دنیا و مال دنیا رسیده اند ولی بویی از انسانیت و اخلاق نبرده اند به کار می رود.
واژگان کلیدی : یک داستان درباره،معنای،معنی،چیست،یعنی چه،یعنی چی،چیه،در مورد توضیح تعریف،داستان کوتاه،داستانک،قصه،به چه معناست،را توضیح دهید،ریشه تاریخی،تاریخچه،حکایت،گفتم آدم نشوی جان پدر،موارد استفاده.