خواجوی کرمانی – غزل شماره 860
ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانی
بدان زمین گذری کن در آن زمان که تو دانی
چو مرغ در طیران آی و چون بر اوج نشستی
نزول ساز در آن خرّم آشیان که تو دانی
چنان مران که غباری بدو رسد ز گذارت
بدان طرف چو رسیدی چنان بران که تو دانی
چو جز تو هیچکس آنجا مجال قرب ندارد
برو به منزل آن ماه مهربان که تو دانی
همان زمان که رسیدی بدان زمین که تو دیدی
سلام و بندگی ما بدان رسان که تو دانی
حکایت شب هجران و حال و روز جدایی
زمین ببوس و بیان کن بدان زبان که تو دانی
به نوک خامه ی مژگان تحیّتی که نوشتم
بدو رسان و بگویش چنان بخوان که تو دانی
وگر چنانک توانی بگوی کای لب لعلت
دوای آن دل مجروح ناتوان که تو دانی
مرا مگوی چه گویی هر آن سخن که تو خواهی
ز من مپرس کجایی در آن مکان که تو دانی
چو از تو دل طلبم گویی ام دلت چه نشان داشت
من این زمان چه نشان گویم آن نشان که تو دانی
دل ربایی و گویی ز ما بگو که چه خواهی
ز دُرج لعل تو خواجو چه خواهد آنکه تو دانی