شعر نخست :
مائيم و رخ يار دل آرام و دگر هيچ
ما راست همين حاصل ايام و دگر هيچ
اي زاهد بيچاره كه داري هوس حور
اي واي تو و آن هوس خام و دگر هيچ
خواهي كه زني گام به اميد وصالش
بايد گذري اولاً از كام و دگر هيچ
ازخدمت نفست ببُر اي دوست كه اين دون
گرگي است كه هرگز نشود رام و دگر هيچ
يارب ! چه توان گفت مر اين مرده دلان را
كاينها كه شما راست بود دام و دگر هيچ
خواهي گذرد صيت تو از مشرق و مغرب
مي باش يكي بنده گمنام و دگر هيچ
از پرتو جام و رخ ساقي به سحرها
” نجم ” است فروزان به بر و بام و دگر هيچ
شعر دوم :
خرم آن دل که بود در حرم دلدارش
خنک آن ديده که دارد شرف ديدارش
سر تسلیم بنه درقدمش بي چه و چون
به سرم کار همين است و مکن انکارش
پير داناي من آن دُرج گهرهاي سخن
که مرا آب حيات است همي گفتارش
گفت جز تخم حضوري ندهد بار وصال
خواجه در ملک دل اين تخم سعادت کارش
بوالعجب خانه پرنقش و نگاري است جهان
صنع نقاش ببين و هنر معمارش
وارداتي که به دل ميرسد از مکمن غيب
ار بود همنفسي گو که کنم اظهارش
رهروان سوخته بي سر و بي سامانند
شرر عشق ببين و اثر اطوارش
عشق آن دُرّ يتيمي استکه درملک وجود
هرکجا مي نگرم گرم بود بازارش
ازکران تا به کران طلعت جانانه اوست
از عيان تا به نهان مصطبه آثارش
ز تجلاّي جمالش همه شيدايي او
گل او بلبل او گلبن او گلزارش
به تمنای وصالش همه اندر تک و پوي
” نجم ” سرگشته ی او مهر و مه دوارش
شعر سوم :
در این دیر کهن ای دل نباشد جای شیونها
که صاحب دیر خود داند رسوم پروریدنها
خوشا آن مرغ لاهوتی که با آواز داوودی
بود در روضه رضوان همی اندر پریدنها
غریق بحر وحدت را زساحل از چه می پرسی
که این دریا ندارد ساحل ای نادیده روشنها
در این دریای پر در الهی و تهیدستی
چرا از خود نرستی ای گرفتار اهریمنها ؟
زهفتم آسمان غیب بی عیب خدا بینم
گهرها ریخت کامروزم بشد هر دانه خرمنها
منم آن تشنه ی دانش که گردانش شود آتش
مرا اندر دل آتش همی باشد نشیمنها
همه عشق و همه شورم همه عیش و همه سورم
که از آیات قرآنی به جانم هست مخزنها
فروزان از فروغ آیت الله نور ای دل
چه باکش ار ندارد شب پره یارای دیدنها
بود مرد تمامی آنکه از تنها نشد تنها
به تنهایی بود تنها و با تنها بود تنها
دل دانا ” حسن ” آن بیت معموری است کاندر وی
خدا دارد نظرها و ملایک راست مسکنها
شعر چهارم :
نماز
بر بند بى تراخى در كار دل ميان را
چندان كه خيره سازى از خويش توأمان را
از درد بى امانم گر ناله ام بر آيد
ترسم به لرزه آرد اركان كهكشان را
محبوب دلگشايم از طلعتش گشايد
بينى به پاي بوسش سرهاى مهوشان را
رازى كه بُد نهفته از آن مه دو هفته
خورشيد خاورش گو در دشت خاوران را
كشف محمدى را بر جان و دل نشانى
خواهى اگر نشانى زان يار بى نشان را
روح القدس دمادم چون مهر مى فروزد
جان را بدار سويش يابى جهان جان را
در خلوت سحرگه بنموده اند آگه
از رمز نغز پيرى فرزانه نوجوان را
گاه نماز خواهم كز شوق و ذوق نجوى
از عرش بگذرانم آوازه اذان را
از درس و بحث قرآن سر حسن نمايد
تابنده اختران و رخشنده آسمان را
شعر پنجم :
همى هواى تو دارم به سر دقيقه دقيقه
كه در لقاى تو دارم سفر دقيقه دقيقه
بدين اميد سر آيد شبم كه در سحرش
مگر به روى تو افتد نظر دقيقه دقيقه
خيال وصل توام ار نبود آب حياتم
فغان ز آتش سوز جگر دقيقه دقيقه
چه خون دل كه خورد باغبان تا كه دهد
نهال باغ اميدش ثمر دقيقه دقيقه
چگونه رسم قرارم بود كه از رسمت
جهان شود همه زير و زبر دقيقه دقيقه
چه طلعت است كه هر جلوه اش ببار آرد
دوباره عالم بى حد و مر دقيقه دقيقه
چه ملكت است كه با نظم خاص از هرسو
قواى بى عدد آيد به در دقيقه دقيقه
هزار مرحله را پشت سر نهادم و دارم
هزار مرحله خوف و خطر دقيقه دقيقه
دل فگار من و زلف چنبرين نگارم
كند حكايت از يكدگر دقيقه دقيقه
كه قدر لذت سوز و گداز را داند
فتد چو مرغك بى بال و پر دقيقه دقيقه
به كام دل برسيدن شگفت پنداريست
كه ميزند به تن و جان شرر دقيقه دقيقه
به طوف كعبه عشق است آسمان و زمينش
چنانكه انجم و شمس و قمر دقيقه دقيقه
نه ساز عشق كه با عقل و نفس دمساز است
بر قص آمده كوه و كمر دقيقه دقيقه
حديث عشق اگر خواهى از ” حسن ” آموز
كه درس عشق نمايد زبر دقيقه دقيقه
شعر ششم :
باز از ياد تو در سوز و گداز آمده ام
به گدايى به سر كوى تو باز آمده ام
چه مرادى كه مريدى چو تو ناديده كسى
چه مريدى كه ز نازت به نياز آمده ام
تو كه نزديكتر از من به منى مى دانى
كه من خسته دل از راه دراز آمده ام
همه جا كعبه ی عشق است و من از دعوت دوست
تا بدين كعبه در خاك حجاز آمده ام
سمت رندى خود را به دو عالم ندهد
كه نه چون شيخ ريا شعبده باز آمده ام
برگ ياسان من اميد عطا پاشى تو است
از خطا پوشي ات اى بنده نواز آمده ام
در سيه چال فنا شش جهتم جال بلا
زان نشيب از كرم تو به فراز آمده ام
سفره ی رحمت گسترده ی تو خواند مرا
بر سر سفره ی بازت به جواز آمده ام
طاق ابروى توام حاجب ذات است و صفات
كه به محراب عبادت به نماز آمده ام
پرده افكنده هزاران و چه بنمود و نمود
كه در اين پردگى خلوت راز آمده ام
طاير قدسى ملك و ملكوت است ” حسن “
حيف چون صعوه كه در چنگال باز آمده ام
شعر هفتم :
من این دنیای فانی را نمیخواهم نمیخواهم
من این لذات آنی را نمیخواهم نمیخواهم
به جز محبوب یکتایم نمیدانم نمیدانم
به جز آن یار جانی را نمیخواهم نمیخواهم
به جز راه وصالش را نمیپویم نمیپویم
جز این ره کامرانی را نمیخواهم نمیخواهم
به فطرت عشق پاکش را به دل دارم به دل دارم
دگر معشوق ثانی را نمیخواهم نمیخواهم
دلم از وی نشانی را به من داده به من داده
ز دیگر کس نشانی را نمیخواهم نمیخواهم
به جز بار حضوری را نمییارم نمییارم
سبکبارم، گرانی را نمیخواهم نمیخواهم
به جان درد و غم او را خریدارم خریدارم
ز غیرش مهربانی را نمیخواهم نمیخواهم
دل بشکسته میخواهم ندانستم ندانستم
دگر من شادمانی را نمیخواهم نمیخواهم
به جز قرآن کتابی را نمیخوانم نمیخوانم
به جز سبع المثانی را نمیخواهم نمیخواهم
علی و آل پاکش را پذیرفتم پذیرفتم
فلانی و فلانی را نمیخواهم نمیخواهم
” حسن ” را در لقای خود نگهدارش نگهدارش
که بی تو زندگانی را نمیخواهم نمیخواهم
واژگان کلیدی: آیت الله حسن حسن زاده آملی،اشعار آیت الله حسن زاده آملی،نمونه شعر آیت الله حسن زاده آملی،شاعر آیت الله حسن زاده آملی،شعرهای آیت الله حسن زاده آملی،شعری از آیت الله حسن زاده آملی،یک شعر از آیت الله حسن زاده آملی،غزل غزلیات غزل های غزلی از آیت الله حسن زاده آملی،آيت الله حسن زاده آملی،آية الله حسن زاده آملي،اشعاری از دیوان آیت الله حسن زاده آملی،اشعار عاشقانه آیت الله حسن زاده آملی،اشعار دینی مذهبی آیینی آیت الله حسن زاده آملی،شعر با موضوع نماز از آیت الله حسن زاده آملی،آیت العظمی حسن حسن زاده آملی.
Hassan Hasanzadeh Amoli