در این بخش ” ابیات پراکنده کسایی مروزی ” نوشته شده است .
این ابیات، ابیاتی هستند که در فرهنگ های لغت به نام کسایی ثبت شده است.برخی از آنها به هم پیوسته و برخی دیگر جدا هستند که ما هر کدام را با نشانه ی ستاره * از یکدیگر جدا کرده ایم.
بگشای راز عشق و نهفته مدار عشق
از می چه فایده ست به زیر نهنبنا
*****
آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود
میخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا
*****
جهان جای به تلخی است، تهی بهر و پر دخت
جز این بود مرا طمع و جز این بودم الچخت
جز این داشتم اومید و جز این داشتم الچخت
ندانستم از او دور گواژه زندم بخت
*****
مردم چو با ستور موافق بود به فعل
چون بنگری به چشم خرد سخت بینواست
*****
چون که یکی تاج و بساک ملوک
باز یکی کوفته ی آسیاست
*****
رودکی، استاد شاعران جهان بود
صد یک از وی تویی کسایی؟ پرگسست !
خاک کف پای رودکی، نسزی تو
هم بشوی کو بشد چه خایی برغست ؟
کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت
وین تن پیخسته را به قهر بپیخست
*****
یکی جامه وین بادروزه ز قوت
دگر اینهمه بیشی و بر سری است
*****
با دل پاک مرا جامه ی ناپاک رواست
بد مر آن را که دل و دیده پلیدست و پلشت
*****
باد و گردم نکرد زشتی هیچ
با دل من چرا شد ایدون زشت
زانکه خویی پلید کرد مرا
هر که را خو پلید، هست پلشت
*****
از راستی تو خشم وری دانم
بر بام چشم سخت بود آژخ
*****
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد
که گاه مردم ازو شادمان و گه ناشاد
مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف
شگفت و کوته، لیکن قوی و با بنیاد
*****
مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد
و گر تنت خراب است بدین آب کن آباد
*****
افراز خانه ام ز پی بام و پوششش
هر چم به خانه اندر، سر شاخ و تیر بود
*****
لاله به غنجار، سرخ کرده همه روی
از حسد خوید برکشید سر از خوید
*****
چندین حریر حلّه که گسترد بر درخت
مانا که بر زدند به قُرقوب و شوشتر
*****
هزار آوا همی بر گل سراید
بسان عاشقان بر روی دلدار
*****
ز هول تاختن و کینه آختنش مرا
همی گداخته همچون کناغ تاخته گیر
*****
بر آمد ابر پیریت از بن گوش
مکن پرواز گرد رود و بگماز
*****
سزد که دو رخ کاریز آب دیده کنی
که ریز ریز بخواهدت ریختن کاریز
*****
آنچه به خروار تو را داده اند
با تو نه پیمانه بماند و قفیز
*****
کافور تو با لوس بود مشک تو با ناک
با لوس تو کافور کنی دایم مغشوش
*****
آن جهان را بدین جهان مفروش
گر سخندانی این سخن بنیوش
پیری آغوش بازکرده فراخ
تو همی گوش با شکافه ی غوش
*****
ای دریغا که مورد زار مرا
ناگهان باز خورد برف وغیش
*****
دل شاد دار و پند کسایی نگاه دار
یک چشمزد جدا مشو از رطل و از تفاغ
*****
ای زدوده سایه ی تو ز آینه ی فرهنگ زنگ
بر خرد سرهنگ و فخر عالم از فرهنگ و هنگ
*****
زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون
ز حلق مرغ به ساعت فروچکیدی گِل
*****
دل نرم کن به آتش و از بابزن مترس
کز تخم مردمانت برون است پر و بال
*****
نادیده هیچ مشک و همه ساله مشکبوی
ناکرده هیچ لعل و همه ساله لعل فام
*****
چگونه سازم با او چگونه حرب کنم
ضعیف کالبدم من نه کوهم و نه گوم
وفاش عاریتی، عیب و عار او فانی
به عیب عاریتی چیز بر، چرا فَنوم
*****
تنی درست و هم قوت بادروزه فرد
که به ز منت و بیغار کوثر و تسنیم
*****
تیز بودیم و کند گونه شدیم
راست بودیم و باشگونه شدیم
سرو بودیم چندگاه بلند
گوژ گشتیم و چون درونه شدیم
*****
نسوز نامرده، ای شگفتی کار
راست با مردگان بگونه شدیم
خوب گر سوی ما نگه نکند
گو مکن، شو که ما نمونه شدیم
*****
عمر چگونه جهد از دست خلق
باد چگونه جهد از بادخن
سروبنان کنده و گلشن خراب
لاله ستان خشک و شکسته چمن
بسته کف دست و کف پای شوغ
پشت فرو خفته چو پشت شمن
بار ولایت بنه از گاو خویش
بیش بدین شغل میاز و مدن
*****
هول تاختن و کینه آختنش مرا
همی گداخته همچون کناغ و تافته تن
کسی که سامه ی جبار آسمان شکند
چگونه باشد در روز محشرش سامان
چنان مگوی، ولیکن چنان نمای به خلق
که مای از تو بترسد به سند و هند و یمان
*****
این گنبد گردان که برآورد بدینسان
…………………………………….. (1)
ای منظره و کاخ برآورده به خورشید
تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان
*****
آسمان آسیای گردان است
آسمان آس مان کند هزمان
*****
خراس و آخر و خُنبه ببردند
نبود از چنگشان بس چیز پنهان
*****
می تند گرد سرای و در تو غُنده کنون
باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان
*****
کوهسار خشینه را به بهار
که فرستد لباس حورالعین
*****
آراسته کردند به پروین دو شب من
کاندر شب تاریک نکو تابد پروین
*****
سزد که بگسلم از یار سیم دندان طمع
سزد که او نکند طمع پیردندان کرو
سزد که پروین بارد دو چشم من شب و روز
کنون کزین دو شب من شعاع برزد پَرو
غریب نایدش از من غریو گر شب و روز
به ناله رعد غریوانم و به صورت غَرو
*****
نان سیاه و خوردی بی چربو
و آنگاه مه به مه بود این هر دو
*****
بیمارم از نهیب عقب رنجه
درد دلم گرفته و تبْ باده
بهتر شوم چو پیر به نام من
تعویذکی نویسد آزاده
*****
امروز باسلیق مرا ترسا
بگشود بامداد به نشکَرده
*****
که نعمهای او چو چرخ روان
همه خواب است و باد و بادفَره
*****
دره ی من شده ست از نعمت
چون زنخدان خصم پر غدره
*****
دو گوش سخت کن و بیهده سخن مشنو
مباش رنجه که ایشان بسند گوش سرای
به خارپشت نگه کن که از درشتی موی
به پوست او نکند طمع پوستین پیرای
*****
دلی را کز هوا جستن چو مرغ اندر هوا یابی
به حاصل مرغ وار او را بر آتش گَردنا یابی
*****
ما را بدان لب تو نیاز است در جهان
طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی
*****
خواجه، تتماج باید و سر بریان
سود ندارد مرا سفرجل و چکری
از گواز و تش و انگشته و بهمان و فلان
تا تبرزین و دبوسی و رکاب و کمری
*****
هر چه کردی نیک و بد فردا به پیشت آورند
بی شک ای مسکین اگر در دل نداری آوری
*****
نکنی طاعت و آنگه که کنی سست و ضعیف
راست گویی که مگر سخره و شاکار کنی
*****
آنکه نداند همی سرود ز یاسین
گیرخ و گلدانش خسروانی بینی
*****
از عبیر و عنبر و از مشک و لاد و دار بوی
در سرا بستان خود اندر خزان می دار بوی
واژگان دشوار : 1- این مصراع از میان رفته است.